دوباره بر میگردم به اینجا. به جایی که به اون تعلق دارم. روزها گذشته و سال 95 هم شروع شده از ازدواجمون 4 سال هم گذشت.دخترمون یسنا یک سال و هشت ماهه شده و ما هنوز با همیم. عاشق و معشوق. شایدم شیرین و فرهاد.

روزها به زیبایی در کنار زهرا جان در حال گذشتنه. هر روز تب عشق بیشتر و بیشتر. یسنا هم روز به روز شیرین تر. 

همین دیروز بود که جلو تلویزیون دراز کشیده بودم. که یسنا اومد و سرش رو گذاشت رو بالشتم و نگاه تلویزیون میکرد. شبکه مستند رو نگاه میکرد. در حال نشون دادن قورباغه های سبز رنگ بود. یسنا شروع کردن صدا زدن اونا. بِ بِ . کلن هر چه ک میبینه رو همین صدا میکنه. خیلی دوست داره. عاشق دیدن گربه ها شده. منم که فقط از کاراش لذت میبرم. 


منبع : خاطرات خانواده ما |اندر احوالات ما
برچسب ها : یسنا